تبليغاتX
دکتر چمران

دکتر چمران

خوشتر از دوران عشق ایام

خوشتر از دوران عشق ایام نیستبامداد عاشقان را شام نیست
مطربان رفتند و صوفی در سماععشق را آغاز هست انجام نیست
کام هر جوینده‌ای را آخریستعارفان را منتهای کام نیست
از هزاران در یکی گیرد سماعزانکه هر کس محرم پیغام نیست
آشنایان ره بدین معنی برنددر سرای خاص، بار عام نیست
تا نسوزد برنیاید بوی عودپخته داند کاین سخن با خام نیست
هر کسی را نام معشوقی که هستمی‌برد، معشوق ما را نام نیست
سرو را با جمله زیبایی که هستپیش اندام تو هیچ اندام نیست
مستی از من پرس و شور عاشقیو آن کجا داند که درد آشام نیست
باد صبح و خاک شیراز آتشیستهر که را در وی گرفت آرام نیست
خواب بی‌هنگامت از ره می‌بردورنه بانگ صبح بی هنگام نیست
سعدیا چون بت شکستی خود مباشخود پرستی کمتر از اصنام نیست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 12:20  توسط حسن یزدانیان  | 

آدم اینجا تنهاست

به سراغ من اگر می آیید.
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدک هایی است
که خبر می آرند از گل واشده در دورترین بوته خاک
روی شن ها هم نقش سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه معراج شقایق رفتند
پشت هیچستان چتر خواهش باز است 
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران به صدا می آید
آدم اینجا تنهاست
و در این تاریکی سایه نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید
مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
                                                  سهراب سپهری

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:24  توسط حسن یزدانیان  | 

دوست داشتن...


هيچ کس به اندازه ي دکتر شريعتي از دوست داشتن، زيبا نمي گويد...

دوستت دارم‌ها را نگه مي‌داري براي روز مبادا،
دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…
اين‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکي خرج کسي نمي‌کني!
بايد آدمش پيدا شود!

بايد همان لحظه از خودت مطمئن باشي و بايد بداني که فردا، از امروز گفتنش
پشيمان نخواهي شد!

سِنت که بالا مي‌رود کلي دوستت دارم پيشت مانده، کلي دلم تنگ شده و
عاشقتم مانده که خرج کسي نکرده‌اي و روي هم تلنبار شده‌اند!
فرصت نداري صندوقت را خالي کني.! صندوقت سنگين شده و نمي‌تواني با خودت بِکشي‌اش…
شروع مي‌کني به خرج کردنشان!

توي ميهماني اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتي
توي رقص اگر پا‌به‌پايت آمد اگر هوايت را داشت اگر با تو ترانه را به
صداي بلند خواند
توي جلسه اگر حرفي را گفت که حرف تو بود اگر استدلالي کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌هاي
قشنگ را نشانت داد
براي يکي يک دوستت دارم خرج مي‌کني براي يکي يک دلم برايت تنگ مي‌شود خرج
مي‌کني! يک چقدر زيبايي يک با من مي‌ماني؟

بعد مي‌بيني آدم‌ها فاصله مي‌گيرند متهمت مي‌کنند به هيزي… به مخ‌زدن به
اعتماد آدم‌ها!
سواستفاده کردن به پيري و معرکه‌گيري…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچه‌شان لبريز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را مي‌فهمند بدون
اين‌که تو را به ياد بياورند

غريب است دوست داشتن.
و عجيب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتي مي‌دانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده؛
به بازيش مي‌گيريم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر،
ما بي رحم ‌تر.
تقصير از ما نيست؛
تماميِ قصه هايِ عاشقانه، اينگونه به گوشمان خوانده شده‌اند


دکتر شريعتي

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:45  توسط حسن یزدانیان  | 

کوچه

بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

 

يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

 

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد، تو به من گفتي:

-        ” از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

 

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

 

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

 

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

فریدون مشیری   

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:53  توسط حسن یزدانیان  | 

بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است.

گوش کن

دورترین مرغ جهان می خواند.

شب سلیس است

و یکدست

و باز.

شمعدانی ها

و صدادارترین شاخه فصل

ماه را می شنوند.

پلکان جلو ساختمان

در فانوس به دست

و در اسراف نسیم

 

گوش کن

جاده صدا می زند از دور قدم های تو را.

چشم تو زینت تاریکی نیست.

پلک ها را بتکان

کفش به پا کن

و بیا.

و بیا تا جایی

که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام تو را

مثل یک قطعه آواز به خود جذب کند.

پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت:

بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است.

                                                                 "سهراب سپهری"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:49  توسط حسن یزدانیان  | 

دهانت را می بویند مبادا که گفته باشی دوستت می دارم

دهانت را می بویند 
مبادا که گفته باشی دوستت می دارم 
دلت را می بویند 
روزگار غریبی ست نازنین 
و عشق را 
کنار تیرک راه بند 
تازیانه می زنند  
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد 
در این بن بست کج و پیچ سرما 
آتش را به سوخت بارِ سرود و شعر 
فروزان می دارند 
به اندیشیدن خطر مکن 
روزگار غریبی ست نازنین 
آن که بر در می کوبد شباهنگام 
به کشتن چراغ آمده است 
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد 
آنک قصابان اند بر گذرگاه ها مستقر 
با کنده وساتوری خون آلود 
روزگار غریبی ست، نازنین 
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند 
و ترانه را بر دهان 
شوق را در پستوی خانه نهان بایدکرد 
کباب قناری 
بر آتش سوسن و یاس 
روزگار غریبی ست، نازنین 
ابلیس پیروز مست، 
سور عزای ما را بر سفره نشسته است

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

                                                           احمد شاملو

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 3:21  توسط حسن یزدانیان  | 

حسین پناهی عزیز

ساده لباس بپوش! 

ساده راه برو!

اما در برخورد با دیگران ساده نباش!!

زیرا سادگی ات رانشانه میگیرند!

برای درهم شکستن غرورت!!!

حسین پناهی

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:24  توسط حسن یزدانیان  | 

خدا شاهده آدم یه چیزهایی تو این جامعه می بینه که نمی دونه گریه کنه، بخنده....به نظرم بمیره و نبینه خیلی بهتره.....
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 22:43  توسط حسن یزدانیان  | 

"زماني مصاحبه گري از معلم صداقت  دکتر علي شريعتي پرسيد :
به نظر شما چه لباسي را به زن امروز بپوشانيم ؟
دکتر علي شريعتي در جواب گفتند : نميخواهد لباسي بدوزيد و بر تن زن امروز نمائيد .
فکر زن را اصلاح کنيد او خود تصميم ميگيرد که چه لباسي برازنده اوست"

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 14:11  توسط حسن یزدانیان  | 

روزگار

روزگار

من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم

کودکان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم

سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم

من می ترسم پس هستم

این چنین می گذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم

(حسین پناهی)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 12:43  توسط حسن یزدانیان  |